





مهر دل ما مدام تقدیم شما
![]()
عمری که شود به کام تقدیم شما
پیدا نشد آن هدیه که در شان شماست
یک باغ گل سلام تقدیم شما













































بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک 
میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک 
تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا 
و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما 
تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز 
از آسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا 
یه کیک خیلی خوش طعم ،با چند تا شمع روشن 
یکی به نیت تو یکی از طرف من 
الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم 
به خاطر و جودت به افتخار بودن 
تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی 
با یه گریه ی ساده به دنیا بله گفتی 
ببین تو آسمونا پر از نور و پرندس 
تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس 
تا تو هستی و چشمات بهونه س واسه خوندن 
همین شعر و ترانه تو دنیای ما زندس 
واسه تولد تو باید دنیا رو آورد 
ستاره رو سرت ریخت تو رو تا آسمون برد 
اینا یه یادگاری توی خاطره هاته 
ولی به شوق امروز می شه کلی قسم خورد 
تولدت عزیزم پراز ستاره بارون 
پر از باد کنک و شوق ، پر از آئینه و شمعدون 
الهی که همیشه واسه تبریک امروز 
بیان یه عالم عاشق ، بیاد هزار تا مهمون 








































+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 8:8 قبل از ظهر توسط **بابایی و دخترش** |
باور نکن تنهاییت را ازمن به من نزدیکتر تو ازتو به تو نزدیکتر من تا یک دل و یک درد داری تا در عبور از کوچه ی عشق بر دوش هم سر می گذاری باور نکن تنهاییت را هرجای این دنیا که باشی من با توام تنهای تنها حتی اگر با هم نباشیم حتی اگر یک لحظه یک روز با هم در این عالم نباشیم با هم در این عالم نباشیم این خانه را بگذار و بگذر با من بیا تا کعبه ی دل باور نکن تنهاییت را من با توام منزل به منزل چه شب غمناکی هيچ كس ويرانيم را حس نكرد 


سلام بابایی ناز و مهربونم 
آهنگ تولدت مبارک تقدیم همه مهربونی هات
بابایی تو آپ تولدت اینو نداشتم
جشن تولد تو جشن تولد همه خوبی هاست




بابایی خیلی دوست دارم 
می بوسمت بابایی جونم









نازک دست تو در دست پدر
لب دریا
چه تماشا دارد


من در تو پنهانم تو در من
باور نکن تنهاییت را
دل تاب تنهایی ندارد
من با توام هر جا که هستی
حتی اگر یک لحظه یک روز
ماه بالای سرم
آسمان بارانی است
باغ از جنس بهار
گل یخ، سبزه مرگ
و درخت، شاخه اش قربانی است
همه چیز آرام است
تنها عقربه ها بی تابند
و عجب حس بدی است دلتنگی
و زمان می کِشد این حس بد دلتنگی
می برد آدم را تا شعاعی که به آن میگویند ((جنون))
همه چیز آرام است
دل دریا هم خواب
خبری نیست از امواج بلند
که به ساحل بزند یک سیلی
همه چیز آرام است
و فقط این دل من
بارانی.........

وسعت تنهائيم را حس نكرد
در ميان خنده هاي تلخ من
گريه پنهانيم را حس نكرد
در هجوم لحظه هاي بي كسي
درد بي كس ماندنم را حس نكرد
آن كه با آغاز من مانوس بود
لحظه پايانيم را حس نكرد
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 3:37 بعد از ظهر توسط **بابایی و دخترش** |
بی تو من در همه شهر غریبم وقتی راهی نیست همین بس که هم تو هستی هم من ! 
میان این همه ماندن و عمری رفتن
وقتی می دانی
این دستها برای تو می ماند و این لبخند
وقتی قرار نیست نه تو بروی نه من
چرا چانه بزنیم برای نبودن ؟
بگو همه ساکت شوند !
حتی تیک تاک ساعت
می خواهم تبسم تک تک لحظه هایت را نقاشی کنم
می خواهم از ته دل برایت بخندم
آنوقت ...
آنوقت تو برایم دستهایت را
معنا میکنی
و مجسمه ای بسازی از عریانی خیالم
پریشانی آن همه بوسه و نوازش
و بعد از نو باور کنی که دوستت دارم !
و من ...
و من دورترها باور کرده ام که دوستم داری !
گوش کن !
انگار کسی آن دورها
آمدن زمستان را فریاد می زند
انگار کسی از باران می گوید
و انگار باز کسی میخواهد ...
ولش کن !
هم باران
و هم پاییز
بقیه تنها بهانه !
همین بس !
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 2:25 قبل از ظهر توسط **بابایی و دخترش** |
تموم نوشته هایم .... تموم خاطره هایم .... همه تو .... فقط تو .... بابایی مهربونم اندازه همه ستاره های آسمون دوست دارم

اگر لب تر کنی
دیر یا زود
بارانی ام را می پوشم
و به دیدن باران های تمام روزهای هفته از سال نیامده می روم
به خاطر تو ، مخاطب
دیر یا زود
آسمان را جواب می کنم ، دریا راخراب
تو فقط لب تر کن
آه ، چه قدر خوبم من در این ساعت خوابیده
چه قدر خوبم
وقتی که می گویی
مراقب دختری که ته آیینه ات شاعر می شود باش
چه قدر خوبم
وقتی که هر چند بی پرواز ، بی واژه ، بی اتفاق
اما هستی
سبز و ساده و آرام
می نشینی و از خورشید عریان دوشنبه ها حرف می زنی
که ترس از سفر کبودش می کند
و از هلال ماهی
که در آیینه ام کاشته ام
و ناشنیده می دانی
هر سال زمستان پر از عطر بابونه می شود
نگاهم می کنی
دهانم طعم آبی می گیرد
نگاهم می کنی
آسمان بنفش می شود
بنفشه می بارد
دریا طعم نارنج می گیرد
نارنجی می شود
نگاهم می کنی
ساعت بیدار می شود
عقربه ها راه می افتند
به هشتاد می رسند
نگاه تو روی نت سی قفل می کند
نگاه من کلید سل می شود
قفل را باز می کند
آه ، چه قدر خوبم
وقتی که بی پرواز ، بی واژه ، بی اتفاق
اما هستی

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 1:45 بعد از ظهر توسط **بابایی و دخترش** |